تکلف های بار اولی
یادم نیست دقیق کی در این بیان ثبت نام کرده بوده ام... مثل اینکه جو زده از برنامه های بسیج و جنوب و این چیزها بوده، حالا اما وضع فرق میکند، یعنی من در ٢٣ سالگیم کلی عوض شده ام، حداقلش این است که جو زده نیستم، حداقلش این است که سریع تا چیزی به ذهنم رسید روی زبانم نمیاورم. آن زمان یک نفری بود راجع به یک حدیث خاصی از امام حسین که در مورد ایرانی ها بود تفسیر خوبی گذاشته بود، من هم دوست داشتم چنان اطلاعاتی داشتم که نشرش دهم. یعنی حداقل یک نفر که میاید بخواند یک چیزی به او اضافه کرده باشم. به قولی از این وبلاگهای عاشقانه به ستوه آمده ام و از حرفهای خاله زنکی و از مادرهایی که عکسهای بچه هایشان را میاورند و از سرماخوردگی و اسهال و استفراغشان مینویسند و اصلا به من چه!
من شیرینم! در واقع دوست داشتم شیرین باشم... اخیر ترین تصمیمم این بوده که سه روز هیچ گناهی نکنم از دیروز که امروز یکی کردم و همه چیز رفت از اول. توی قنوت نماز عید فطر خواستم از خدا باز طلب بخشش کنم و بعد رکعت دوم گل از گلم شکفت و گفتم خدایا از تو میخواهم عالم بشوم، عالم واقعی، از آنهایی که نوبل میگیرند حتی! یک لحظه حالت حضرت سلیمان گونه به من دست داده بود آن میان:)
صبح تصمیم گرفته بودم یک وبلاگی بسازم و درد دلهایم را از جناب عشق که خدا اگر بخواهد این تابستان سر و سامان بگیریم تویش بنویسم که آخرش رسیدم به اینجا!
*چیز خاصی برای گفتن نیست! هرکسی مشاوره ای خواست از طب اطفال بپرسد، من دو روز دیگر هم اطفال میخوانم، بعدش میتوانید سوالهای چشم پزشکی و بعدش هم ارتوپدی از من بپرسید.
* تنها اگر بازدید نداشته باشم از عشق هم خواهم نوشت.
* برای من دعا کنید:)